دهلاف
هر کاری که مطمئنیم ضایع و اشتباه ست رو انجام میدم. وقتی می دونم به آدما نیاز دارم، ازشون دور می شم. شاید به خودمم باید اجازه ی اشتباه مستقیم رو بدم تا یه دفه از یه جای نا مربوط گول له نشه بزنه بیرون. درگیری ها و رفت و اومدا رو از خیلی نزدیک ببینی و آی بتحلیلی! حاج آقاتون رو ببینی که نصفه و نیمه کنار اونیکی عموت نشسته که همین ده سال پیش داشتن به پر و پای هم می پیچیدن و آی تو سر هم می زدن. اون یکی عموت رو ببینی که پدر عروس هم هست. و یه کشیده خوابونده بوده تو گوش این یکی عموی عروس و حالا دارن دست هم رو می گیرن و می رن بالای تخت و کنار هم می شینن و دل و جیگر بینشون تیلیت میشه. این هم در ادامه ی عجایب روزگار. اینا که چیز خاصی نیست. اینکه یه دفه میان و میگن داداش دوماد باید فلان کنه و بهمان و ... زیر بار هیچ خرافات و رسم خاصی نرفتم. جز اینکه کمک کردم و تا اوناجایی که تونستم زورم رو زدم و حسابی هم زدما. ولی... تنها جایی که کم آوردم، وقتی بود که حاج خانوم گفت از طرف ما یه 50 تومنی میده و میگه که داداش دوماد هم مثلا انقد کمک کرده. گفتم نه. ولی گفت دادم دیگه. گفتم نه! ولی اصلا من تو ماجرا نبودم و نیستم و باید باشم ولی . حالا چرا؟ یک عمه ی نیمچه نصفه یی داریم که انقد عجوزگی کرده که عجوزه ی واقعی شده. دو سه بار زیر تیغ جراحی هم رفته و حالا حسابی همه چیش به هم ریخته. صدات که می کنه ، خوف می کنی. نگات که کنه زدی رفتی تو خودت دستشویی کردی ولی هنوز به عجوزگیش ادامه میده. هی چوب می کنن تو جای جای بدن و دماغ و آستینش، ولی خب دیشب هم اومده و آرزوی بدبختی کرده واس عروس و دوماد. من نمدونم باید باهاش چیکار کرد. من که بهش می خندم و زیاده روی هم کنه می زنم تو پوزش! حالا نمدونم شما باشیم چی می کنید همه ی کارایی که تا همین دیشبش انجام می دادی و می ترکوندی، می شه مایه ی سرگیجه و حس بیهودگی و خواب آور نکته ی جالبی تاحالا نداشته. اگر هم چیزی کشف و شهود شده، من بی تخصیرم و دخالت توش رو تکذیب می کنم. چون نکته ی مهم دنبال "مقصر گشتن" ماست. می گردیم و هرجور شده یه دلیل موثق واس اش پیدا می کنیم یا یکی رو علم می کنیم که پرچم رو بندازیم رو دوشش. حالا روح اش ام خبر نداره ها... . یکی بود که یه روزایی به یکی از نیمچه دوستای ما می گفت: پسر بد. ما می گفتیم: خیلی هم بد نیستا. میگفت: خیلی هم هست. سر کلاس به دخترا تیکه می ندازه و ... . گفتیم: به تو هم انداخته؟ گفت: نه بابا. ولی انداخته بود. خلاصه گذشت و گذشت و یه 5ش جمعه یی همین دو تا باهم راهی کوه شدند و کویر 2 شبانه روزی... . حالا یا تک تک تیکه ها( "جیگرتو بخورم و جاهای دیگه تم روش" و "اصل دافه ها" و ...) قراره به واقعیت بپیونده ، یا پیوسته و قراره تجدید شه، یا بچه هه آدم شده و یا این یکی حیوون. یک سری از این "یا" ها ممانعت از جمع نمی کردن. یکی به آخری نه تنها، بلکه و حتی. پس آخری می مونه و حالا در مورد تیکه ها هم در هر حال فرقی نیست. یه سیگاره که توش همه چی داره تا که سیگار و می کــشن سفید چشمون چشاشون تا ابد الدهر میشه حیرون هدف هم لحظه ای زیستن نیست. نکته اینجاست که تو لحظه زیستن و درست تو لحظه زیستن ، به همون هدفی می رسونه که انتخاب هدف و حرکت به سمتش می رسونه. به این شرط که بخوایم به نقطه ی مناسب و صحیحی که متناسب با توانایی های ماست برسیم. یعنی وخت انتخاب هدف کاملا این مورد رو رعایت کنیم و هنگام حرکت به سمتش هم سعی کنیم که کاملا روی اصول و توانایی هامون زندگی کنیم و لذت هامون تربیت شده باشن. یعنی بدون اینکه انرژی زیادی بذاری، به همونجایی می رسی که باید کلی انرژی می ذاشتی که برسی. بازی فقط
بازی نیست. درگیری ذهنی است. کمترین و دلخواه ترین درگیری ذهنی. با حاصل ذهنی دیگر
که به دنبال درگیر کردن ذهن بوده است. از نکات
زیبای بازی ها این است که بسیاری از اتفاقات و قابلیت های بازی ها، در بستری
متفاوت با خواست سازنده پیش آمده و اجرا می شود. مثلا یکی
از روش های اصلی بازی ، یافتن باگ ها و مشکلات بازی و سوء استفاده ی تام از آن
هاست. کلا بازی کردن بر مبنای از پیش آماده شده و معمولا هدف دار سازنده، چندان
لذتی ندارد. مگر کارهای بزرگی که زمان زیادی برای طراحی گذاشته شده است. باید خفه شیم. خفه شیم و زندگی نکنیم. که اگه داد بزنی و زندگی نکنی، بهت گیر میدن که
همین داد زدنت هم بخشی از زندگیه و بخشی از دنبال زندگی بودن. وقتی زندگی مهم نباشه، هیچ چی دیگه که توشه و زنده است مهم نیست. دیگه مهم نیس به کسی که جلوت وایستاده و داره ازت سوال می کنه احترام بذاری و جواب سربالا ندی. گفت : می خوای زندگی کنی ؟ می گی نه. گفت می خوای بمیری؟ می گی نه. گفت می خوای زندگی نکنی؟ می گی نه. گفت نمی خوای ؟ می گی نه. گفت خوبی می گی نه. گفت بدی می گی نه. هر جاییم سوال خیلی جالب و قشنگی پرسید که کم آوردی، می گی نمی دونم. خیلی سخت نیست. کلا همیشه کارای اشتباه سخت نیستن. کافیه خودت رو راحت بذاری. گرمت می شه و سختته، لباس راحت بپوش. زندگی سخته، زندگی نکن. دلت خواست بخور. نخواست نخور. ناراحت کن. ناراحت شو... ماها باید خجالت بکشیم. اگه دلمون بخواد... وقتی خوشبختی کسی، بدبخت شده باشد و وقتی نگاهت به زیبایی، تهمت زشتی می زند همان وقتی که ارزش پست می شود و بی ارزشی، ارزش همان وقتی که زجر نکشیدن، و راحت بودن ارزش می شود و ارزش ها بی معنی چرخ فلک سوار می شوی و ... کرد. حتی نباید زندگی رو دوس داشت. باید رسید. رسید به زندگی رو دوس داشتن. و البته که تهنا تهنا نمیشه. شاید بشه اسمش رو گذاشت سردرد. ولی خودم که می دونم اسمش چیه:
"حال درد". همین کافیه واسه همه ی علایم و اشارات. باید دقیق تر بررسی کرد. می خوای چند سالی با حال و حول زندگی کنی ، یا یه عمر بدونش. یه ذره داره یه چیزایی می ره تو هم. ولی هر چی هم بره تو هرچی، این بازی کردنای ما جای خودش قرص و محکم وایستاده و جایی رو هم نداره که بره. . من نمی دونم این بازی ها چرا انقد مشکل یا اصطلاحا باگ دارن. تمام مراتبی که بهشون دست پیدا می کنیم به خاطر یه مشکلی چیزی به وجود میان. جالب اش اینجاس که به روی خودمون هم نمیاریم و ادامه می دیم. شاید بشه اسمش رو گذاشت سردرد. ولی خودم که می دونم اسمش چیه:
"حال درد". همین کافیه واسه همه ی علایم و اشارات. باید دقیق تر بررسی کرد. می خوای چند سالی با حال و حول زندگی کنی ، یا یه عمر بدونش. یه ذره داره یه چیزایی می ره تو هم. ولی هر چی هم بره تو هرچی، این بازی کردنای ما جای خودش قرص و محکم وایستاده و جایی رو هم نداره که بره. . من نمی دونم این بازی ها چرا انقد مشکل یا اصطلاحا باگ دارن. تمام مراتبی که بهشون دست پیدا می کنیم به خاطر یه مشکلی چیزی به وجود میان. جالب اش اینجاس که به روی خودمون هم نمیاریم و ادامه می دیم. . میشینیم کنار جلسه ی مکاتب ادبی و دوره می کنیم رمانتیسیسم رو. روزی بیچاره شد بیچاره شد و بیچاره شدی بی چاره شدی تا بیاموزی پریدن را آنقدر نپرید..نپرید...نپرید... تا مرغ دلش هرز شد مرغ دلش هرز رفت و قلبش به هرزگی و امروز بیچاره کرد پریدن را یهو دلم وحشتناک آجیل خواست. رفتیم سر وخت حاج خانوم. خیلی جالبه ها.
هی به ما گیرای آجیل تخمه یی میدن، اونوخ جیب و کیف خودشون مملو ه . بماند. قسمت
کردیم با هم. به زور یه مشت رو رسوندم به 30 من 70 حاج خانوم منهای بادوم ها از هر
نوعی. هندی و غیرش. کلی نخود واسم موند و کیشمیش. این هم بماند. تموم شد. خیلی زود
و سریع. بغل درس آی می چسبه این آجیلا. شاید همینا باعث شد یه ساعت بزنیم تو
کمرمون. تموم که شد هوس بیشتر شد. هوس خیلی بیشتر شد. خصوصا که مزه شم زیر زبونم بود و تیکه هاش لای
دندونم. گفتم برم سر وخت کیفه. یهو... یهوتر دیدم دارم می رم دنبال جسمم. با اینکه هواهه تو سر بود و یه ذره
ش تو دل و تیکه پاره هاش اینور اونور، زیر زبون و لای دندون، بی خیالش شدم. وختی
معانی عمیق تری تو زندگی باشه... وقتی معانی عمیق تری تو زندگی نباشه، اینا معانی بی معنی شون زیاد
میشه و زیادتر. دلیلی پیدا نمی کنی که نخوری، نزنی، نکشی، تحمل نکنی، نکشی، نبری،
نبری... . تا یه جاهاییش رو با زور و اجبار و بحث پیش می برم و بعد یه سری ملزومات داره که بلد نیستم و نمی شناسمشون. نتیجه اش این میشه که از یه جاهاییش دیگه دست من نیست و احساساتم در چنین مواقعی موضع میگیره و می ره تو خودش و شروع می کنه به تخریب. تخریب همه چی. از من شروع می کنه و از بهترین هام. تنهاییم در این دنیا وقتی با همیم، فقط با هم در جهان تنها می شویم. با یک جمع توی دنیا تنها می شویم و آنقدر دنیا بزرگ است که اگر با همه ی موجودات روی زمین و زمان جمع شویم تنهاییم. تنهای تنها در این دنیای بی انتها به انتظار فردایی که سر و ته دنیا از هم دور تر می شود و تنها تر از امروز تنها تر از دیروز به پیشواز تنها تر شدن می رویم و تنها تر می شویم ... دخترک خسته نشسته همه ی درا رو بسته زده با سنگ یه رنگیش سر مرغیمو شکسته آره قاتلی عزیزم تو عزیز ریزه میزه م قاتل غصه و غم هام دیگه اشکی نمی ریزم نه موهات لطیفه انگار نه قدت تا سر دیوار قربون دلت ببخشید گفتمت خدا نگهدار وا3 من موهات لطیفه قامتت ناز و نحیفه معذرت عروس دریا همه واژه ها سخیفه می گی باغمون هزارتاس باغ بی آلو و گیلاس اگه باغ تون بزرگه باغ من قد یه دنیاس تو که قلبت خونه ی من بغض گریه هامو بشکن من آواره رو دریاب ای سوار سبز بر تن هی فهمیدیم که باید بیشتر بفهمیم و هی بیشترتر فهمیدیم و در نتیجه فهمیدیم بیشتر تر باید بفهمیم و بعدش بیشترتر فهمیدیم که باید بیشتر تر بفهمیم و همین رو هم باید بیشتر تر می فهمیدیم. و هی تر شدیم و تر تر خوردیم. و تو این تر تر شدنا، یه دفه فهمیدیم کلا میشه حر کت نکرد یا تو این مسیرها حر کت نکرد. یه مدت زور زدیم که کلا حرکت نکنیم و درجا وایستیم و به عقب هم حرکت نکنم و ... . کلا سعی کردم فکر نکنم. ولی نشد. حالا به این گیر نمی دم که حتی به این هم فکر کردم که نباید فکر کنم و هی فکر می کردم که نباید فکر کنم و باید چیکار کنم. رفتیم به این سمت که فکر نکنیم. سخت بود. سخت بود چون انقد دست و پای الکی زده بودیم و انقد سوالا رو فقط بیشتر کرده بودیم که نگو. و ما مونده بودیم و کلی علامت سوال اینور اونور بالا پایین زیر و رو و سایر ابعاد که زیر و زبر شدیم. و زیر و زبرمون کرد. و ما هی مجبور شدیم دست و پا بزنیم در محیطی که چگالیش صفر بود. کم کم مجبور شدیم که فکر کنیم و اینبار مجبور شدیم یه جوری فکر کنیم که وقتی نفکردیم، به زیر رو زبر دست و پا زدن نیافتیم. حالا یه چند وختیه که دارم نمی فکرم. حداقل می دونم کارم فکریدن نیست. و این یه نتیجه ی جالب داره. چگالی رو زیاد کردیم تا اگه پرواز هم نکردیم، و دست و پا هم نزدیم، نریم پایین. حداقل. بیشینیم و نتایجش رو سیر کنیم. بذار جای اینکه بیشینی مسایل رو از ریشه در آری و تو مسیر، ریشه کن شی، به یه چیزایی که خیلی هم گنده ست، اعتماد کن. حالا مشکلات کوچیک میانیش بعدا حل میشه. یا بعدا حلشون کن. گیر نده بخوای واقعیت و حقیقت رفتارهای اجتماعی جنس مخالف رو ریشه و درون یابی اجتماعی اقتصادی سیاسی روانی ... کنی. ببین نتیجه ی همش تو رفتارای آدما چیه و بر اساس اون یه تصمیمی بگیر. فعلا. اه فرض کنیم بگن کار تعریف شده ای داریم که باید تو ده کیلومتر دورتر اتفاق بیافته و اتفاق بیافتونیمش. و واجب ترین کار امسالمون هم باشه. و بگن که حالا فقط و فقط بر مبنای "حس" ات بهش عمل کن. حس ساده ی لحظه ای. خب میگی ترجیه میدی بخوابی یا بخوری یا یه جوری حال کنی. مگر اینکه حس ات هم تربیت منطقی شده باشه. حالا هرچی بیشتر تو مسایل فیمینیستی غور می کنم بیشتر به این نتیجه ی جالب می رسم که همه شون به طرق واضح، حس رو تایید می کنن و حس تاییدشون می کنه. برابر نیستی و حس ات میگه: مگه چیت کمه؟ گرمت میشه و لباسات زیاده و اینا و حس ات میگه: آآآآی! این چه وضعیه؟ هوس های نا بجا بهت دست میده و حس ات میگه چرا به سر انجام شوم نرسه(ادبیاتش به خاطر طنز اینجوری شده ها) و الخ... شاید مشکل ما اینه که نمی فهمیم چه دردی می کشن زنایی که رفتن به سمت چی و به چی رسیدن. . نکته جالب تر تو ایران زنایی دارن فعالیت زنانی می کنن که جایی دیگه راشون ندادن. و از بدیهی ترین داشته ای که داشتن و بهشون داده شده مایه گذاشتن و دارن آی خرج می کنن. ضمنا نفهمیدم چرا دخترایی که زیبایی های ظاهری کم تری دارن رو نمی پذیرن تو جمع هاشون. و نمی فهمم چرا بچه خوش رو تراشون توسط یه پسری چیزی جذب میشه و نمی دونم چرا انقد بهشون می رسن! کلا نادانی از سر و روی ما داره عین آسانسور بالا ، پایین میره. خوشحالم. که بالاخره درک کردم که همه ی نوشته های قبلیمون شاهکار نبوده و نیست. فک کن!؟. یعنی بیشتر اونا رو میشه ریخت دور. چه اونایی که جنبه ی تمیرینی-نوشتاری داشته و چه اونایی که تخلیه ی حس و شعور بوده. اساسا نوشته باید باعث یه تغییری بشه. مثلا بهتر شدن مدل انتقال مفاهیم و اینا. و نهایتا از بین ده بیست هزارتا نوشته، یکی دو تاش شاید قشنگ در بیاد و شایدتر اینکه یکیش شاهکاری چیزی بشه. باقیش رو کلهم اجمعین مشیه انداخت آشغالی. باید انداخت آشغالی. وظیفه ی مام اینه که بی افتیم دمبالش ببینیم کودوماش کمی ازرش وختی که طرف واسه خوندن (اش با اصرار من!) می ذاره رو داره و بذاریمش تو جدیدتریا. . همیشه هم نیاز نیست آدم تو اوج و رو اوج و بالاتر از اوج باشه. بعضی وختا باید غمگین بود تا کشف کرد و شناخت. هیچی بی دلیل نیست. باید حتی دلیل این مدل حالات رو هم شناخت ....... د بیا هی میگم این وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی کار مزخرفیه، میگید نه. چون قبلا بهش گیر دادم، دیگه نمی گم که فرتی آخرش نوشته لینک بده و سر بزن و .... چون می دونم نمیاد بخونه بهش فحشم می دم بی مرام فرتی دوست شده و آخرش واسه اینکه حتما بهش سر بزنم، با احترام گفته با آرزوی موفقت و اینا عین چت شده هر کی یاد میگیره یه جوری تو برخورد اول عمل کنه که طرفش جذب شه. می خواد ما رو "به لینکه". عجبا شیطونه می گه لینکش رو به گیریم به کنیم تو چشش، از سولاخ دماغش در آریم. یعنی شده نیمچه دسته گل تو کثافت دست و پا میزدیم و سوسکا تو ما، و عین خیالمون نبود. یه ضد حالی به اتاق و گربه ها(همون موش و سوسک و یه سری حشره ی درختی عجیب که به تازگی تو اتاق کشف شده بودن)زدیم و حالی دادیم به جیگر اتاق. بعدشم ما یه حولی دادیم بر بدن خسته و دوشی زدیم تو کمر صدامون. بعد از سه سال و اندی، رفتیم رو نت "دو" و "ر" بالا و آی خوندیم. قطره آبای تموم لوله ها ریخت پایین. دقت کردیم تو مون و دیدم صدامون حجمی داره ها! ویبره دادیم، بالا پایین بردیمش، لرزوندیم، لرزیدیم، عربده چاشنی کردیم، کلفتش کردیم که یادمون نره نریم، و خلاصه بازی بازی کردیم با یه وجه صدا. الانم می ریم سر کاهن و عابد 2 ی واقعی. نیمرو هه رم بالاخره زدیم. با کره و سس و گوجه مخلوط اش کردیم و تو یه اتاق تیمیس نشستیم آی خوردیم. جاس سالاد خالی بود میگم حالا که حرفی نیست، چه کاریه آپ کردن؟ اصلا وبلاگ نوشتن مال کسایی که یه دردی دارن. درد سیاسی، مذهبی، اجتماعی، احساساتاتی، بیرونی، درونی چیری. مال اوناس که می خوان یه حرفی رو به یه کی(ایی) بزنن که نمی تونن. و نمیشه و نمی ذاره(اند). وختی (حد اقل)دردی نیست(که اینجوری درمون شه)، وب نوشتن دیگه چیه؟ وب بنویسی، بخونی، بکامنتی، بذاری تو فیورایت، که مثلا با بعضی ایده های عام و خاص کسی آشنا شی؟ حالا ما یه مدت می نویسیم. به این امید که حد اقل گشایش حالی حاصل شه. . خب دیوار ترک می خوره. به دلایل زیاد. یکی از مهمترین دلایلش می تونه رخنه باشه. یه چیزی به یه جای دیفال رخنه کرده. حالا هر چی. خصوصا موش. خصوصا تر تو خوابگاه. خیلی اختصاصی تر تو اتاق بغل ما. تا دیروز سوسک بود که از دماغ و بینی ما بالا می رفت، حالا موشه که زور می زنه بره تو سولاخ و جارو هم به جای جای بدنش می بنده. باز همستری چیزی بود، حال می کردیم باهاش. یه کارتون ام از رومون می ساختن، یه چیزی. یه موش سیبیلوی نر. صحت و سقم نریت اش هم گردن اتاق بغلیا. البته خیلی هم بغل نیستا. ولی خب اینجا همه با هم اتاق بغلین. ُإ إ إ ! موش؟! اونم بره لای دیفال ترک ایجاد کنه؟ این ترک دیوار رو نوشتیم و بازدید وبلاگمون سه برابر می شه. می گید نه برین نیگاه کنید و سرچ کنید. صاف میاد تو بلاگ ما. حالا من موندم این ترک دیوار به درد کی می خوره که انقد سرچ می کنه؟ نتیجه ی اول سرچشم تا دو سه ماه پیش ما بودیم. ترک و دیوار سرچ می کنن، نمی دونم. ترک تو دیوار سرچ می کنن. ترک تو دیوار سرچ می کنن. نمی دونم. ولی تاثیرش از کلمات غیر مجاز بیشتره. نیمرو بابا. آقا. خانوم. خواهر. برادر. رفیق. همشیره. جناب. سرکار بابا،
نیمرو، روغن باقی مونده ی آخر نمک نخورده ش شرف داره به زرده ی دوم تخم طلای آبپز.
تخم مرغ آب پزه و بوی ... . یعنی هر کی خودش یهو راحت میشه و همه ناراحت و سه سوت
بعدش خودشم ناراحت و وختی همه ناراحت شدن راحت شیطون و بعد که خودش ناراحت شد، نادم و پشیمون، با صدایی که
از پشت یه گوشه ی لباسی، دستمالی چیزی میاد، بهش میگن : اه. بو تخم مرغ آب پز اومد. فقط نیمرو رو عشقه. یعنی خروسا بفهمن تخم مرغاشون داره به چه روزی می افته، عمرا نطفه
بذارن تو تخمای بعدی و نسلشون رو کلا منقرض می کنن. مطمئنم مرغا بفهمن تخم مرغ آب
پز وجود داره کلا تخم بند شن. یه مقدار عنوان شبیه این سریال سه تا صد تومنی - کره ای یه، ولی این هواااا، تفرق داره. دیدیم داریم خیلی نوین میشیم. و نوین ها معمولا یه ریگی تو کلاشون دارن 1 . واس همین گفتیم غلاف کنیم و برگردیم به گذشته. همیشه هم برگشت به گذشته، لزوما برگشت به عقب نیست. بعضی وختا انقد دو لا پهنا با خودت تا می کنی که برگشت به گذشته تنها راه پرش به جلو محسوب میشه. اما عقبگرد ما! -راستش ادامه داشت. ولی وسطش رفتم آب خوردم و تراوین بازی کردم ، و یادم رفت می خواستم چی بگم. اینجوری خشنگ ترم هست- به یاد اون روزا که روزا روز شب بود و شبا روز واسه ما، هوس کردیم و کلی هم هوسمون درست حسابی و بدون شنکنجه توجیه شد که بعله ! بیا روزی یه ساعت نوشتن رو آغاز کن و روزی حداقل سه بار آپ کردن رو هم. ما که روزی 50 بار آن می شیم واسه همه چی و همه کی، یه ضد حالی هم به خود نویسنده مون بزنیم. حالا فعلا به خاطر اینکه بحث زیاد پیش نیاد و اول کاری بحث برانگیز نشیم، ختم این کلوم رو اعلام می کنیم 1. یه کارگر داره این دانشکده مون، نوینه. بس که نوینه خودشم تو شناخت خودش دچار مشکل میشه. سوال طرح می کنـــــــه، می ذاره کنار 5 تا سوال دیگه که ما تو یه ساعت و نیم بتونیم فقط نگاش کنیم از زوایای مختلف تا بفهمیم به چه زبونی نوشته شده. روالش ام اینه که جلسه ی بعد جواب سوالا رو میاره حل کنه. البته هیض وختم نتونسته به این مهم نایل شه. خلاصه دیدیم سه هفته گذشت و جوابا رو نیاورد. بعد یه روز با حال شرم اومد گفت... نه الان وخت دو نقطه نیست، بعد از سه هفــتـــــه، کــــــاااارگر نوین، اومد گفت؛ چی گفت؟ در گوش من گفت؟، نه بابا بلند و با حیا گفت: سه هفته ست دارم زور می زنم حل شه، حل نشده! به همین خاطر ما با "کارگر نوینیسم" مخالفیم. دقت کنین نرین حرف در بیارین پس سر بچه ی بزرگ شده ی مردم که : این بابا با "نوینیسم کارگری" مخالفه. "حبیب 3 سال پیش گفت: "از سریش بدتره !
باید یه دفه امتحان کنی تا بفهمی . یه آدامس رو کمی گرم کنید
و بعد شپلق بچسبونید ته فرش اتاقتون. و بعد تلاش کنید که برش دارید. تموم
جونتون و خونتون (خونه تون) آدامسی می شه. و حتی موالتون ( مگر اینکه
نخواید دستاتون رو بشورید). حالا فک کنید که این قضیه بخواد هشت سال هم طول بکشه. ... پ ن۱: هشت = دو تا چهار پ ن ۲: بیش تر از ۸ سال نمی توان رئیس جمهور بود." ." .
www.boostan.tk
سلام دوست عزيز
مطالب خوبي داري موفق باشي
اگه دوست داشتي يه سري به فقير فقرا هم بزن خوشحال ميشيم
اگه خواستي منو با اسم "مرکز دانلود در ايران" به لينك و بهم خبر بده تا منم به لينكمت
با ارزوي موفقيت شما



www.boostan.tk
| Design By : Night Skin |

