تبليغاتX
دهلاف
بازهم تیتر تکراری بازی


بازی فقط بازی نیست. درگیری ذهنی است. کمترین و دلخواه ترین درگیری ذهنی. با حاصل ذهنی دیگر که به دنبال درگیر کردن ذهن بوده است.

از نکات زیبای بازی ها این است که بسیاری از اتفاقات و قابلیت های بازی ها، در بستری متفاوت با خواست سازنده پیش آمده و اجرا می شود.

مثلا یکی از روش های اصلی بازی ، یافتن باگ ها و مشکلات بازی و سوء استفاده ی تام از آن هاست. کلا بازی کردن بر مبنای از پیش آماده شده و معمولا هدف دار سازنده، چندان لذتی ندارد. مگر کارهای بزرگی که زمان زیادی برای طراحی گذاشته شده است.

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/16و ساعت
ناشناخته
حبیب می فرماید: "زندگی پر از ناشناخته هاست. و بزرگترین ناشناخته ی زندگی، خود زندگی است"

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/15و ساعت
خفه

باید خفه شیم.

خفه شیم و زندگی نکنیم. که اگه داد بزنی و زندگی نکنی، بهت گیر میدن که همین داد زدنت هم بخشی از زندگیه و بخشی از دنبال زندگی بودن.

وقتی زندگی مهم نباشه، هیچ چی دیگه که توشه و زنده است مهم نیست. دیگه مهم نیس به کسی که جلوت وایستاده و داره ازت سوال می کنه احترام بذاری و جواب سربالا ندی. گفت : می خوای زندگی کنی ؟ می گی نه. گفت می خوای بمیری؟ می گی نه. گفت می خوای زندگی نکنی؟ می گی نه. گفت نمی خوای ؟ می گی نه. گفت خوبی می گی نه. گفت بدی می گی نه. هر جاییم سوال خیلی جالب و قشنگی پرسید که کم آوردی، می گی نمی دونم.

خیلی سخت نیست. کلا همیشه کارای اشتباه سخت نیستن. کافیه خودت رو راحت بذاری. گرمت می شه و سختته، لباس راحت بپوش. زندگی سخته، زندگی نکن. دلت خواست بخور. نخواست نخور. ناراحت کن. ناراحت شو...

ماها باید خجالت بکشیم. اگه دلمون بخواد...

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/13و ساعت
باور
وقتی آدم باور خودش را باور نداشته باشد

وقتی خوشبختی کسی، بدبخت شده باشد

و وقتی نگاهت به زیبایی، تهمت زشتی می زند

همان وقتی که ارزش پست می شود و بی ارزشی، ارزش

همان وقتی که زجر نکشیدن، و راحت بودن ارزش می شود و ارزش ها بی معنی

چرخ فلک سوار می شوی و ...

+ لينک ثابت | موضوع: شعر من |
ارسال شده توسط در 88/08/13و ساعت
.
.

+ لينک ثابت | موضوع: |
ارسال شده توسط در 88/08/13و ساعت
عادت
عادت کردیم به زندگی نکردن. عادت به نخواستن زندگی کردن. و عادت به باید زندگی کردن. دیگه نباید زندگی

کرد. حتی نباید زندگی رو دوس داشت. باید رسید. رسید به زندگی رو دوس داشتن. و البته که تهنا تهنا نمیشه.

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/12و ساعت
حال درد

شاید بشه اسمش رو گذاشت سردرد. ولی خودم که می دونم اسمش چیه: "حال درد". همین کافیه واسه همه ی علایم و اشارات.

باید دقیق تر بررسی کرد. می خوای چند سالی با حال و حول زندگی کنی ، یا یه عمر بدونش.

یه ذره داره یه چیزایی می ره تو هم.

ولی هر چی هم بره تو هرچی، این بازی کردنای ما جای خودش قرص و محکم وایستاده و جایی رو هم نداره که بره.

.

من نمی دونم این بازی ها چرا انقد مشکل یا اصطلاحا باگ دارن. تمام مراتبی که بهشون دست پیدا می کنیم به خاطر یه مشکلی چیزی به وجود میان.

جالب اش اینجاس که به روی خودمون هم نمیاریم و ادامه می دیم.

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/11و ساعت
حال درد

شاید بشه اسمش رو گذاشت سردرد. ولی خودم که می دونم اسمش چیه: "حال درد". همین کافیه واسه همه ی علایم و اشارات.

باید دقیق تر بررسی کرد. می خوای چند سالی با حال و حول زندگی کنی ، یا یه عمر بدونش.

یه ذره داره یه چیزایی می ره تو هم.

ولی هر چی هم بره تو هرچی، این بازی کردنای ما جای خودش قرص و محکم وایستاده و جایی رو هم نداره که بره.

.

من نمی دونم این بازی ها چرا انقد مشکل یا اصطلاحا باگ دارن. تمام مراتبی که بهشون دست پیدا می کنیم به خاطر یه مشکلی چیزی به وجود میان.

جالب اش اینجاس که به روی خودمون هم نمیاریم و ادامه می دیم.

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/11و ساعت
فریگیت
من باید سه روز کامل برم سجده . به خاطر اینکه می تونم همزمان مافیا و تراوین بازی کنم و تند تند اینجا رو زرد کنم با فونت سفید.

.

میشینیم کنار جلسه ی مکاتب ادبی و دوره می کنیم رمانتیسیسم رو.

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/10و ساعت
بیچاره

روزی بیچاره شد

بیچاره شد و بیچاره شدی

بی چاره شدی تا بیاموزی پریدن را

آنقدر نپرید..نپرید...نپرید...

تا مرغ دلش هرز شد

مرغ دلش هرز رفت و قلبش به هرزگی

و امروز بیچاره کرد پریدن را

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/09و ساعت
آجیل


یهو دلم وحشتناک آجیل خواست. رفتیم سر وخت حاج خانوم. خیلی جالبه ها. هی به ما گیرای آجیل تخمه یی میدن، اونوخ جیب و کیف خودشون مملو ه . بماند. قسمت کردیم با هم. به زور یه مشت رو رسوندم به 30 من 70 حاج خانوم منهای بادوم ها از هر نوعی. هندی و غیرش. کلی نخود واسم موند و کیشمیش. این هم بماند. تموم شد. خیلی زود و سریع. بغل درس آی می چسبه این آجیلا. شاید همینا باعث شد یه ساعت بزنیم تو کمرمون. تموم که شد هوس بیشتر شد.

هوس خیلی بیشتر شد. خصوصا که مزه شم زیر زبونم بود و تیکه هاش لای دندونم. گفتم برم سر وخت کیفه. یهو...

یهوتر دیدم دارم می رم دنبال جسمم. با اینکه هواهه تو سر بود و یه ذره ش تو دل و تیکه پاره هاش اینور اونور، زیر زبون و لای دندون، بی خیالش شدم. وختی معانی عمیق تری تو زندگی باشه...

وقتی معانی عمیق تری تو زندگی نباشه، اینا معانی بی معنی شون زیاد میشه و زیادتر. دلیلی پیدا نمی کنی که نخوری، نزنی، نکشی، تحمل نکنی، نکشی، نبری، نبری... .

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/09و ساعت
برگشت به عقب
باز هم داره برگشت به عقب هایی اتفاق می افته. نمی دونم. به این نتیجه ی متقن رسیدم که مشکل منم. فقط من. من که با رفتارام پیش می برم ماجرا ها رو به سمت هایی که ...

تا یه جاهاییش رو با زور و اجبار و بحث پیش می برم و بعد یه سری ملزومات داره که بلد نیستم و نمی شناسمشون. نتیجه اش این میشه که از یه جاهاییش دیگه دست من نیست و احساساتم در چنین مواقعی موضع میگیره و می ره تو خودش و شروع می کنه به تخریب. تخریب همه چی. از من شروع می کنه و از بهترین هام.

تنهاییم در این دنیا

وقتی با همیم، فقط با هم در جهان تنها می شویم.

با یک جمع توی دنیا تنها می شویم

و  آنقدر دنیا بزرگ است که اگر با همه ی موجودات روی زمین

و زمان

جمع شویم

تنهاییم.

تنهای تنها در این دنیای بی انتها

به انتظار فردایی که سر و ته دنیا از هم دور تر می شود

و تنها تر از امروز

تنها تر از دیروز

به پیشواز تنها تر شدن می رویم

و تنها تر می شویم

...

+ لينک ثابت | موضوع: شعر من |
ارسال شده توسط در 88/08/07و ساعت
خسته

دخترک خسته نشسته

همه ی درا رو بسته

زده با سنگ یه رنگیش

سر مرغیمو شکسته

 

آره قاتلی عزیزم

تو عزیز ریزه میزه م

قاتل غصه و غم هام

دیگه اشکی نمی ریزم

 

نه موهات لطیفه انگار

نه قدت تا سر دیوار

قربون دلت ببخشید

گفتمت خدا نگهدار

 

وا3 من موهات لطیفه

قامتت ناز و نحیفه

معذرت عروس دریا

همه واژه ها سخیفه

 

می گی باغمون هزارتاس

باغ بی آلو و گیلاس

اگه باغ تون بزرگه

باغ من قد یه دنیاس

 

تو که قلبت خونه ی من

بغض گریه هامو بشکن

من آواره رو دریاب

ای سوار سبز بر تن

 

+ لينک ثابت | موضوع: شعر من |
ارسال شده توسط در 88/08/07و ساعت
تفکر
هی زور زدیم. که فکر کنیم. و فکر کردیم. هی کردیم و کردیم و کردیم و نه تنها نشد، که بدتر هم شد. افتادیم رو و تو دور تفکر. به همین معنا. که هم افتادیم رو دورش و هم تو دورش. هم حرکت کردیم و حرکت کردن واس مون ساده شد و هم هی افتادیم تو مسیر های بسته ی بدون ضلع و هی مسیر 2*ان*پی با ان های بیشتر جلو رومون قرار گرفت و کم کم رسیدیم به طی مسیری با شعاع بی نهایت!

هی فهمیدیم که باید بیشتر بفهمیم و هی بیشترتر فهمیدیم و در نتیجه فهمیدیم بیشتر تر باید بفهمیم و بعدش بیشترتر فهمیدیم که باید بیشتر تر بفهمیم و همین رو هم باید بیشتر تر می فهمیدیم. و هی تر شدیم و تر تر خوردیم. و تو این تر تر شدنا، یه دفه فهمیدیم کلا میشه حر کت نکرد یا تو این مسیرها حر کت نکرد.

یه مدت زور زدیم که کلا حرکت نکنیم و درجا وایستیم و به عقب هم حرکت نکنم و ... . کلا سعی کردم فکر نکنم. ولی نشد. حالا به این گیر نمی دم که حتی به این هم فکر کردم که نباید فکر کنم  و هی فکر می کردم که نباید فکر کنم و باید چیکار کنم. رفتیم به این سمت که فکر نکنیم. سخت بود.

سخت بود چون انقد دست و پای الکی زده بودیم و انقد سوالا رو فقط بیشتر کرده بودیم که نگو. و ما مونده بودیم و کلی علامت سوال اینور اونور بالا پایین زیر و رو و سایر ابعاد که زیر و زبر شدیم. و زیر و زبرمون کرد. و ما هی مجبور شدیم دست و پا بزنیم در محیطی که چگالیش صفر بود.

کم کم مجبور شدیم که فکر کنیم و اینبار مجبور شدیم یه جوری فکر کنیم که وقتی نفکردیم، به زیر رو زبر دست و پا زدن نیافتیم.

حالا یه چند وختیه که دارم نمی فکرم. حداقل می دونم کارم فکریدن نیست. و این یه نتیجه ی جالب داره. چگالی رو زیاد کردیم تا اگه پرواز هم نکردیم، و دست و پا هم نزدیم، نریم پایین. حداقل.

بیشینیم و نتایجش رو سیر کنیم.

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/06و ساعت
گیر نده
آقا، خانوم، (به سبک قرائتی) گیر، چی؟ ، نده!

بذار جای اینکه بیشینی مسایل رو از ریشه در آری و تو مسیر، ریشه کن شی، به یه چیزایی که خیلی هم گنده ست، اعتماد کن. حالا مشکلات کوچیک میانیش بعدا حل میشه. یا بعدا حلشون کن.

گیر نده بخوای واقعیت و حقیقت رفتارهای اجتماعی جنس مخالف رو ریشه و درون یابی اجتماعی اقتصادی سیاسی روانی ... کنی. ببین نتیجه ی همش تو رفتارای آدما چیه و بر اساس اون یه تصمیمی بگیر. فعلا.

اه

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/05و ساعت
فیمینیزم

فرض کنیم بگن کار تعریف شده ای داریم که باید تو ده کیلومتر دورتر اتفاق بیافته و اتفاق بیافتونیمش. و واجب ترین کار امسالمون هم باشه. و بگن که حالا فقط و فقط بر مبنای "حس" ات بهش عمل کن. حس ساده ی لحظه ای.

خب میگی ترجیه میدی بخوابی یا بخوری یا یه جوری حال کنی. مگر اینکه حس ات هم تربیت منطقی شده باشه.

حالا هرچی بیشتر تو مسایل فیمینیستی غور می کنم بیشتر به این نتیجه ی جالب می رسم که همه شون به طرق واضح، حس رو تایید می کنن و حس تاییدشون می کنه.

برابر نیستی و حس ات میگه: مگه چیت کمه؟

گرمت میشه و لباسات زیاده و اینا و حس ات میگه: آآآآی! این چه وضعیه؟

هوس های نا بجا بهت دست میده و حس ات میگه چرا به سر انجام شوم نرسه(ادبیاتش به خاطر طنز اینجوری شده ها)

و الخ...

شاید مشکل ما اینه که نمی فهمیم چه دردی می کشن زنایی که رفتن به سمت چی و به چی رسیدن.

.

نکته جالب تر

تو ایران زنایی دارن فعالیت زنانی می کنن که جایی دیگه راشون ندادن. و از بدیهی ترین داشته ای که داشتن و بهشون داده شده مایه گذاشتن و دارن آی خرج می کنن. ضمنا نفهمیدم چرا دخترایی که زیبایی های ظاهری کم تری دارن رو نمی پذیرن تو جمع هاشون. و نمی فهمم چرا بچه خوش رو تراشون توسط یه پسری چیزی جذب میشه و نمی دونم چرا انقد بهشون می رسن!

کلا نادانی از سر و روی ما داره عین آسانسور بالا ، پایین میره.

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/04و ساعت
شاهکار

خوشحالم. که بالاخره درک کردم که همه ی نوشته های قبلیمون شاهکار نبوده و نیست. فک کن!؟. یعنی بیشتر اونا رو میشه ریخت دور. چه اونایی که جنبه ی تمیرینی-نوشتاری داشته و چه اونایی که تخلیه ی حس و شعور بوده.

اساسا نوشته باید باعث یه تغییری بشه. مثلا بهتر شدن مدل انتقال مفاهیم و اینا. و نهایتا از بین ده بیست هزارتا نوشته، یکی دو تاش شاید قشنگ در بیاد و شایدتر اینکه یکیش شاهکاری چیزی بشه. باقیش رو کلهم اجمعین مشیه انداخت آشغالی. باید انداخت آشغالی.

وظیفه ی مام اینه که بی افتیم دمبالش ببینیم کودوماش کمی ازرش وختی که طرف واسه خوندن (اش با اصرار من!) می ذاره رو داره و بذاریمش تو جدیدتریا.

.

همیشه هم نیاز نیست آدم تو اوج و رو اوج و بالاتر از اوج باشه. بعضی وختا باید غمگین بود تا کشف کرد و شناخت. هیچی بی دلیل نیست. باید حتی دلیل این مدل حالات رو هم شناخت

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/04و ساعت
درد کهنه

www.boostan.tk
سلام دوست عزيز
مطالب خوبي داري موفق باشي
اگه دوست داشتي يه سري به فقير فقرا هم بزن خوشحال ميشيم
اگه خواستي منو با اسم "مرکز دانلود در ايران" به لينك و بهم خبر بده تا منم به لينكمت
با ارزوي موفقيت شما

www.boostan.tk

.......

د بیا

هی میگم این وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی کار مزخرفیه، میگید نه. چون قبلا بهش گیر دادم، دیگه نمی گم که فرتی آخرش نوشته لینک بده و سر بزن و ....

چون می دونم نمیاد بخونه بهش فحشم می دم

بی مرام فرتی دوست شده و آخرش واسه اینکه حتما بهش سر بزنم، با احترام گفته با آرزوی موفقت و اینا

عین چت شده

هر کی یاد میگیره یه جوری تو برخورد اول عمل کنه که طرفش جذب شه.

می خواد ما رو "به لینکه". عجبا

شیطونه می       گه لینکش رو به گیریم به کنیم تو چشش، از سولاخ دماغش در آریم.

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/03و ساعت
تیمیسی

یعنی شده نیمچه دسته گل

تو کثافت دست و پا میزدیم و سوسکا تو ما، و عین خیالمون نبود. یه ضد حالی به اتاق و گربه ها(همون موش و سوسک و یه سری حشره ی درختی عجیب که به تازگی تو اتاق کشف شده بودن)زدیم و حالی دادیم به جیگر اتاق. بعدشم ما یه حولی دادیم بر بدن خسته و دوشی زدیم تو کمر صدامون.

بعد از سه سال و اندی، رفتیم رو نت "دو" و "ر" بالا و آی خوندیم. قطره آبای تموم لوله ها ریخت پایین. دقت کردیم تو مون و دیدم صدامون حجمی داره ها! ویبره دادیم، بالا پایین بردیمش، لرزوندیم، لرزیدیم، عربده چاشنی کردیم، کلفتش کردیم که یادمون نره نریم، و خلاصه بازی بازی کردیم با یه وجه صدا.

الانم می ریم سر کاهن و عابد 2 ی واقعی.

نیمرو هه رم بالاخره زدیم. با کره و سس و گوجه مخلوط اش کردیم و تو یه اتاق تیمیس نشستیم آی خوردیم. جاس سالاد خالی بود

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/03و ساعت
موش تو ترک دیوار

میگم حالا که حرفی نیست، چه کاریه آپ کردن؟

اصلا وبلاگ نوشتن مال کسایی که یه دردی دارن. درد سیاسی، مذهبی، اجتماعی، احساساتاتی، بیرونی، درونی چیری.

مال اوناس که می خوان یه حرفی رو به یه کی(ایی) بزنن که نمی تونن. و نمیشه و نمی ذاره(اند).

وختی (حد اقل)دردی نیست(که اینجوری درمون شه)، وب نوشتن دیگه چیه؟

وب بنویسی، بخونی، بکامنتی، بذاری تو فیورایت، که مثلا با بعضی ایده های عام و خاص کسی آشنا شی؟

حالا ما یه مدت می نویسیم. به این امید که حد اقل گشایش حالی حاصل شه.

.

خب دیوار ترک می خوره. به دلایل زیاد. یکی از مهمترین دلایلش می تونه رخنه باشه. یه چیزی به یه جای دیفال رخنه کرده. حالا هر چی. خصوصا موش. خصوصا تر تو خوابگاه. خیلی اختصاصی تر تو اتاق بغل ما.

تا دیروز سوسک بود که از دماغ و بینی ما بالا می رفت، حالا موشه که زور می زنه بره تو سولاخ و جارو هم به جای جای بدنش می بنده.

باز همستری چیزی بود، حال می کردیم باهاش. یه کارتون ام از رومون می ساختن، یه چیزی. یه موش سیبیلوی نر. صحت و سقم نریت اش هم گردن اتاق بغلیا. البته خیلی هم بغل نیستا. ولی خب اینجا همه با هم اتاق بغلین.

ُإ إ إ ! موش؟!

اونم بره لای دیفال ترک ایجاد کنه؟

این ترک دیوار رو نوشتیم و بازدید وبلاگمون سه برابر می شه. می گید نه برین نیگاه کنید و سرچ کنید. صاف میاد تو بلاگ ما. حالا من موندم این ترک دیوار به درد کی می خوره که انقد سرچ می کنه؟ نتیجه ی اول سرچشم تا دو سه ماه پیش ما بودیم. ترک و دیوار سرچ می کنن، نمی دونم. ترک تو دیوار سرچ می کنن. ترک تو دیوار سرچ می کنن. نمی دونم. ولی تاثیرش از کلمات غیر مجاز بیشتره.

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/02و ساعت
نیمرو

نیمرو

بابا. آقا. خانوم. خواهر. برادر. رفیق. همشیره. جناب. سرکار بابا، نیمرو، روغن باقی مونده ی آخر نمک نخورده ش شرف داره به زرده ی دوم تخم طلای آبپز. تخم مرغ آب پزه و بوی ... . یعنی هر کی خودش یهو راحت میشه و همه ناراحت و سه سوت بعدش خودشم ناراحت و وختی همه ناراحت شدن راحت شیطون و بعد  که خودش ناراحت شد، نادم و پشیمون، با صدایی که از پشت یه گوشه ی لباسی، دستمالی چیزی میاد، بهش میگن :

اه. بو تخم مرغ آب پز اومد.

فقط نیمرو رو عشقه.

یعنی خروسا بفهمن تخم مرغاشون داره به چه روزی می افته، عمرا نطفه بذارن تو تخمای بعدی و نسلشون رو کلا منقرض می کنن. مطمئنم مرغا بفهمن تخم مرغ آب پز وجود داره کلا تخم بند شن.

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/02و ساعت
به سان قدیم

یه مقدار عنوان شبیه این سریال سه تا صد تومنی - کره ای یه، ولی این هواااا، تفرق داره. دیدیم داریم خیلی نوین میشیم. و نوین ها معمولا  یه ریگی تو کلاشون دارن 1 . واس همین گفتیم غلاف کنیم و برگردیم به گذشته. همیشه هم برگشت به گذشته، لزوما برگشت به عقب نیست. بعضی وختا انقد دو لا پهنا با خودت تا می کنی که برگشت به گذشته تنها راه پرش به جلو محسوب میشه.

اما عقبگرد ما!

-راستش ادامه داشت. ولی وسطش رفتم آب خوردم و تراوین بازی کردم ، و یادم رفت می خواستم چی بگم. اینجوری خشنگ ترم هست-

به یاد اون روزا که روزا روز شب بود و شبا روز واسه ما، هوس کردیم و کلی هم هوسمون درست حسابی و بدون شنکنجه توجیه شد که بعله ! بیا روزی یه ساعت نوشتن رو آغاز کن و روزی حداقل سه بار آپ کردن رو هم. ما که روزی 50 بار آن می شیم واسه همه چی و همه کی، یه ضد حالی هم به خود نویسنده مون بزنیم.

حالا فعلا به خاطر اینکه بحث زیاد پیش نیاد و اول کاری بحث برانگیز نشیم، ختم این کلوم رو اعلام می کنیم



1. یه کارگر داره این دانشکده مون، نوینه. بس که نوینه خودشم تو شناخت خودش دچار مشکل میشه. سوال طرح می کنـــــــه، می ذاره کنار 5 تا سوال دیگه که ما تو یه ساعت و نیم بتونیم فقط نگاش کنیم از زوایای مختلف تا بفهمیم به چه زبونی نوشته شده. روالش ام اینه که جلسه ی بعد جواب سوالا رو میاره حل کنه. البته هیض وختم نتونسته به این مهم نایل شه. خلاصه دیدیم سه هفته گذشت و جوابا رو نیاورد. بعد یه روز با حال شرم اومد گفت... نه الان وخت دو نقطه نیست، بعد از سه هفــتـــــه، کــــــاااارگر نوین، اومد گفت؛ چی گفت؟ در گوش من گفت؟، نه بابا بلند و با حیا گفت: سه هفته ست دارم زور می زنم حل شه، حل نشده!

به همین خاطر ما با "کارگر نوینیسم" مخالفیم. دقت کنین نرین حرف در بیارین پس سر بچه ی بزرگ شده ی مردم که : این بابا با "نوینیسم کارگری" مخالفه.

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/08/01و ساعت
پنج آپدیت در روز
حبیب پس از اینکه با اسید دست هایش را شسته، با اینجای باقی مانده از مچش:

"حبیب  3 سال پیش گفت:

"از سریش بدتره !

باید یه دفه امتحان کنی تا بفهمی . یه آدامس رو کمی گرم کنید و بعد شپلق بچسبونید ته فرش اتاقتون. و بعد تلاش کنید که برش دارید. تموم جونتون و خونتون (خونه تون) آدامسی می شه. و حتی موالتون ( مگر اینکه نخواید دستاتون رو بشورید).

حالا فک کنید که این قضیه بخواد هشت سال هم طول بکشه.

...

پ ن۱:

هشت = دو تا چهار

پ ن ۲:

بیش تر از ۸ سال نمی توان رئیس جمهور بود."

."

.


+ لينک ثابت | موضوع: |
ارسال شده توسط در 88/08/01و ساعت
در ایدامه ی گحبلیهها


باید گفت:

همیشه هم نیاز نیست آدما تغییر کنن و شبیه ایده آل ها شن

بعضی وختا شاید بشی به طرقی به همون ایده آل رسید و در عین حال تغییرات کمی هم حاصل کرد. حتی شاید بهتر تر هم بشه

نیاز نیست همیشه جلوی حرکت اسب چموش رو گرفت و رامش کرد. بعضی وختا میشه یه طناب انداخت گردنش(البته احتمالا اول باید یه جوری گولش بزنی و یواشکی بگیریش) و بعد ببندیش به چرخ آسیایی چیزی و آی ازش کار بکشی.

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/07/15و ساعت
تا یه جایی
تا یه جایی تصمیم می گیری اون بخشای دنیا رو که می تونی، شبیه ایده ها و آرمانهای خودت کنی. بعد هی زور می زنی و زور. بعدش زورت تموم میشه و آرمانات ناتموم می مونه. حالا برعکس میشه. هی زور می زنن و ... زوری هم نمی زننا، ولی ایده هات عوض می شه و زورت زیاد.

خیلی ساده ست.

خیلی!

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/07/13و ساعت
در گیر زنده گی

آدمی که در اوج گذران بهترین روزهای عمرش حس می کنه که بدترین روز و زمان عمرشم کنار همین بهترینا داره اتفاق می افته.

اینکه  دیگه نمی نویسه

دیگه نمی خونه

بحثای تکراری  و قدیمی هی مطرح می کنه

و کارای تکراری تر

وزنه می زنه و دو روز بعد ولش می کنه و همه چی از دست میره و ماه بعد دوباره همینا

کلا شده تکرار و بی هدف تکرار

هی کیلیک می کنه و میره لول بعد که فقط بره لول بعد

فقط

ده تا بازی شروع می کنه که ذهنش درگیر شه

درگیر شه

تا فقط زنده باشه

+ لينک ثابت | موضوع: |
ارسال شده توسط در 88/07/07و ساعت
و اما فردا
یه شب ماه خسته شد از دیدن تنهایی شبزی کوچولوی تنها. خسته شد ازینکه تاحالا ندیده جیک جیک ده هزارتا گنجیشک رو که تو یه درخت کوچولی کنار، کنسرت صبحگاهی میذارن. ندیده هرچی آفتابرگدونه چجوری زل می زنن تو تخم چشای خورشید، بدون عینک دودی و می رن و می رن می رن تا بره پشت کوه. ندیده. ندیده اشکای صبحگاهی جک و جونورای طبیعت رو. خسته شد ازینکه یکی مثل خودش هیچکودوم اینا رو ندیده و خورشیدی هم نیست که یواشکی اینا رو دم گوشش زمزمه کنه. خودش خسته تر از شبزی کوچولو، منتظر بود تا دم غروب خورشید بیاد و خبرای روزو بهش بده. یاد روزایی می افتاد که یواشکی و بی اجازه میومد وسط آسمون. یادش اومد که نه موهاشو می تونست تو برکه شونه کنه و نه شب بویی بود که به یادش باز شه و ناز. نه جغدی صداش درمیومد و نه جفتی کنار جفتش آروم می گرفت. یادش اومد که می دید تک تک زشتی هایی که پر کرده بود زمین سیاه و تاریکش رو. سیاهی هایی که مجبورش می کرد بعضی شبا کوتاه بیاد و بره پشت ابرا قایم شه و نبینه...

دیگه دلش به حال شبزی تنها کوچولو نسوخت. دلش به حال خورشید سوخت و کل کل موجودات ...

+ لينک ثابت | موضوع: مکتوبیات |
ارسال شده توسط در 88/06/28و ساعت
جوجه داستان زشت 1
همه ی داستانای زشمتمو میذارم تو وبلاگ.

اینم یحتمل یکی از همونا خواهد شد :

.

در چهارمین بهار زندگی،برای اولین بار عاشق شدم.عملیات بیرون کشیدن توپ گرد و پلاستیکی , مرا زیر پل کشیده بود و هم آنجا لنگه کفش کوچک دخترانه ای نیز شکار کردم که گل سفیدی روی نوک آن خودنمایی می کرد. تمیز بود.  به نظر می رسید به تازگی آنجا افتاده است. کمی براندازش کردم و پس از بررسی کامل همه ی جوانب کفش و مطمئن شدن از دولنگه کفش داشتن همه ی موجودات اطراف،کاربرد بهتری جز اینکه کفش را به عنوان تیر دروازه در فاصله ی یک متری جدول کنار خیابان گذاشته و مشغول بازی شوم، نیافتم.بیخیال و سرخوش مشغول گلزنی های پی در پی بودم که اینبار شوت سرکش من راهی سرپایینی انتهای خیابان شد و مرا به دنبال خود به محوطه ی چمن کاری اطراف میدان بزرگ انتهای خیابان کشید. توپ ناقلایی که قل خورد و قل خورد و قل و با پرش از جدول جدا کننده ی خیابان از چمن ها بدون توجه به علامت سبزی که دایره ی قرمزی داشت، به محوطه ی ورود ممنوع چمن داخل شده و باز هم قل قل خوران رفت و رفت و رفت. یک لنگه کفش را که مطمئنا می توانید حدث بزنید لنگه ی دیگر آن کنار کدام جدول است رد کرد و دو پای باز که به شکل هفت روی چمن ها ولو شده بودند را نیز و به انتهای مسیر بن بست خود رسیده، زیر دامن سفید چین چین کوچک، مقابل متجاوز پیشکسوت قبلی به داخل محوطه ی چمن،آرام گرفت. البته نگاه من آرام نگرفت و تا تخم چشمان سیاه سیاه دخترک ادامه داد و آنقدر در این انتهای بن بست ماند و ...

+ لينک ثابت | موضوع: داستان |
ارسال شده توسط در 88/04/20و ساعت
داستان 2.3

بیخیال! غیرتی نشو! قضیه برمیگرده به 20 سال پیش. اون وقتا که بابابزرگم زنده بود و اینجا رو اداره میکرد. از مدرسه صاف اومدم اینجا. کیفمو پرت کردم رو پیشخون و داد زدم"بستنی توت فرنگی من چی شد ؟". بابابزرگم گفت :"اول باید پولشو حساب کنی". و با دستمال لنگی که داشت عرق سر و صورتش و پاک کرد. منم دویدم رفتم پیشونی پیر و شکسته و خیسشو ماچ کردم.

اینگونه نمیشد. حرکت سریعی به چشمانش داد تا توجه مرد را به موضوع برگرداند.

-بستنیم که داشت آماده می شد , حواسم ناخود آگاه رفت پیش مردی که روی یک صندلی تا شوی کوچولو کنار پنجره مثل همین الان نشسته بود.اون موقع هام همینجوری بود, فقط یه چند تا مو پس کلش مونده بود و سرفه هاشم خیلی کمتر بود. همچین غرق نوشتن بود که کافه گلاسه ش به هم ریخته بود و بستنیا و یخاش آب شده بود. حداقل اینجوری نشون می داد.

اینبار، سرش را به بهانه خستگی کمی به اطراف چرخاند. 

-همینایی که گفتم واسه جلب توجه من کافی بود. البته کلی چیزای دیگه م بود که باعث می شد من ساعتها پس از رفتنشم بش فک کنم.

باز قفل شده بود. باید حرکتی اساسی انجام میداد. در چنین شرایطی ثابت ماندن و حرف زدن هیچ تفاوتی با کوفتن آب در هاون نداشت.

-مهم­تریشونم این پاکیزگی عجیب غریب وسواسیش بود که قبلا اصلا ندیده بودم. مامان منو که دیدی؟ اون موقع ها خیلی وسواسی و تمیز تر از حالاش بود ولی بازم جلوی این بابا باید می رفت لنگ مینداخت و بوق می زد. رو همه ی جونش یه لایه دستمال کاغذی می کشید و میزش تا یه ساعت بعد رفتنش­ام بوی الکل و ضد عفونی می داد. لباسا و کفشاشم یا سفید سفید بود یا سیاه سیاه که کثیفی روش تابلو شه و دخلشو بیاره. دخل لباس و کثیفیه رو باهم! پشت سرش خیلی حرف می زدن.

یک جوان ناشناس وارد و پشت اولین میز ولو شد. زن و شوهر او را نشناختند. حد اقل اینگونه نشان دادند. ولی جوان به زن سلام نصفه و نیمه ای کرد. زن با کمی دستپاچگی ادامه داد:

+ لينک ثابت | موضوع: |
ارسال شده توسط در 88/04/17و ساعت
داستان 2 . 3

-حالا نوبت اون مداد قدیمی کوچولوهه س!

-چی؟

-اه. باز که تو هنگ کردی.

احتمالا مرد سرش را چند بار سریع تکان داد و با کمی دستپاچگی توام با لذت و افتخار گفت:

-آها آره. و بعد نوبت اون لپتاپ نقلیشه. نمی دونم چرا وقتی لپتاپ داره این مداد کوچولو و کاغذاشو همه جا دنبال خودش می کشه. اصلا چرا اینجوریه؟

زن دستان خیس و عرقی اش را از دستان شوهر بیرون کشید. در حالی که سعی می کرد خود را نسبت به اتفاقات اطراف بی توجه نشان دهد مشغول آماده کردن بستنی و شیر شد. مرد پیشخدمت هم خود را به تمیز کردن هر چه که دم دستش می رسید مشغول کرد.

-یه دفه رفتم رو پاهاش نشستم، ازش پرسیدم.

-کی؟

-خیلی وقت پیش.

-رو پاش نشستی و باش گپ زدی؟

+ لينک ثابت | موضوع: داستان |
ارسال شده توسط در 88/03/19و ساعت