تا آخر همه ی خطوط راهی نبود
تا آخر خط قهر
تا آخرین خط آشتی
تا آخرین خط مهر و آخر خط غضب و نفرت
تا آخر خط دوستی که فاصله ای با اول آن نداشت
تا آخر خط من رفته ایم و تا آخر خط تو
نزدیک ترین بوده ایم و دورترین
در کنار من بودی و دست نیافتنی تر از قاف نشینان
محرم ترین بودم و نامحرم ترین
داغ بر دل داشتیم و میخندیدیم و در اوج شادی داد میزدیم و میگریستیم
در خطوط ترک خورده ی ته فنجان دنبالت نگشته بودم که با دیدنت تنم بلرزد
اما تسونامی ها از همان فنجان بر نعلبیکی نا توان قلب من بارید
آنقدر نزدیک بودیم که نتوانیم به درستی همدیگر را ببینم
آنقدر نزدیک که صورت به صورت شدیم و چشم هایمان چپ
از این همه نزدیکی شاخ در آوردیم به خاطر نزدیکی زیاد شاخ به شاخ شدیم
چه روزها که در پس کشمکش و گمگشتگی های روزمره خودم را در تو پیدا کردم!
نه تو وجدان داشتی و نه من
زیرا هم تو وجدان بودی و هم من
هیچ گاه با دیدنت قلبم نیاشفت و قلبت نیز
قلب من آنطرف بود و قلب تو این طرف
۲۴۰ در دقیقه! روی گنجشکها کم
دست و پا و همه وجودم رفت ولی قلبم اینجا مانده بود و همه را دیپورت کردند!
عطر من را تو استنشاق میکردی و هوای من آکنده از عطر تو بود
شکستن مرزهای زمان و مکان نیاز به ورد و جادو و ریاضت ندارد
نیاز به یک من دارد و تو!
جمله هایم هنوز دیروزیند و مملو از اد ها و ام ها و ایم ها
نداشت٬ داشت٬
آخرین خط روی دیوار یکسالی ست که چوب به دست منتظر دونده ی بعدیست
یک سالی میشود که یادم رفته است قد بکشم
یکسالی میشود که سیاره ای در کهکشانی نامعلوم شده ام که خورشیدش داغ است و خاموش و دودل
یک روز قیچی به دست به جان قطر کوچک و بزرگ بیضی مدار من می افتد و هی میچینید و میچیند
و یک روز از تصاعدهای هندسی اش اعدادی نردیک نقطه ی برخورد دو خط موازی برای اقطار من برمیگزیند و اقطار من میشوند در هم ادغام میشوند و میشودند(!) قطر!
آه! میشدند میگزید میافتاد میچیید.. آد .. اید.. اود... هو بین .. هد بین.. هز بین.. لا.. لم...ل...
باید زبان سکوت می آموختم
هنوز هم دیر نشده است
دنیا شروع نشده تمام شد
دیروز خطی زیر آخرین خط دیوار کشیدم!
|