تبليغاتX
صنم
صنم    
! تا نخوری ندانی !    

منوي اصلي
صفحه نخست
ايميل به مدير
آرشیو وبلاگ
آدرس Rss



موضوعات
مکتوبیات
داستان
شعر من
شعر
طنز


آرشيو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386


آمار بازديد
  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :

!هشدار!

کمربندها را ببندید

o,nk,ds !!!!!



این گرما هم که واس آدم رمق نمیذاره. مگه وقتی داری فک میکنی یا حرف میزنی فرقی داره با ز باشه یا ذ یا شایدم ظ . خوشگل میشه ها. نمی ظاره. قلمبه شده! عین اون دایره ی قلمبه. کمرش داره تا میشه بد بخت! سارااااا. ٱخ. بووووووووق. چه خبرته مرتیکه . حال میده ها. اعصابت تو خونه خورد میشه میای بیرون و یه ذره بد میرونی و طرفم خوب شاکی میشه و بدتر از تو میرونه و یهو داد میزنی و خالی میشی. همه گوسفندن. بوووووووق. اوهوییی. این بوقه کاش وسط فرمون بود. اونوقت وقتی مثلا خوابت می برد کلت می افتاد روشو می پریدی. بووووووووووق. فک کنم پلیس ببینه جریمه کنه. نمیدونم بوق ممتد بود یا بوق بوق بوق ... در هر حال اینجا که پلیس نیست. بذ یه حالی بکنیم. بوق بوق بو بو بق بوووق. همینجوریه دیگه . همون داد داد دیدید داد یا دیدید داد دیدید داد... اه لعنتی مادن ننه. عجب فحشی یاد گرفتیما! خدا بیامرزتت وقتی مردی. کلی بات حال کردم وقتی این فحش و یاد گرفتم. ملا عام و خاصمونو یکی کردی. فحش؟ اینم یعنی فحشه؟ یعنی وقتی به شوخی دارم بش میگم مادر ننه دارم بش فحاشی میکنم؟ برو بابا. کجایی بابا که بچه ت داره می پضه! هه هه. فک کن. این آینه هام که همیشه ی خدا کثیفن. عجب ماشینیه ها. اه. همیشه میرم تو نخش. بالاخره یه دفه میزنم خار مادر ماشین جلویی رو با هم آشتی میدم. عین اون شب که به خاطر اس ام اس بازی نزدیک بود بزنم سه چهار تا ماشین و جمع کنم . شانس اوردم یکیشون کامیون بود و یک بوووووووووووق کشتیی زد که کل شهر فهمیدن. باید یه جوری بشه سریع تر وایستادوندش. نه اینجوری که جعبه دنده میره هوا. خلاصشم کنی که سرعتش میشه هوارتا. دستیم که ما تحت ماشینو چپ و راست میکنه. باشه بابا. بیا برو. شیطونه میگه.. ببینم حالا میخوای چجوری رد شی. بغل به بغلیم و ماشین جلوییم عین خیالش نی. میخوای لایی بکشی از جلوی من. منم . اه . دور موتورش الان باید رو 4500 باشه. الانه که دنده عوض کنه و بیافتم جلو .سارا. لعنت به این ماشینای قراضه. من 206 میخوام. ماشینم اگه بترکه هم بش راه نمیدم. نگاشم نمیکنم.الان کم میاره. اه . لعنتی این مسافر کشام که دهن آدم و آسفالت میکنن. وسط خیابون وایستاده داره مسافر میزنه. لعنتی چقد گرمه. این یارو میدونم پولش و کم میده. الانم احتمالا داره از تعجب شاه در میاره که چرا دنده عوض نمیکنم. این صفه کلاچ لعنتیم که همیشه خوابش میاد. دیگه از قیافه هاشون میشه شناخت. این یکی رو باید از اون مسیر برم نفهمه راه نزدیک بوده. 5000 تا. چرا کم نمیاره؟ الان میرسم به اون مسافر کش لعنتیه. دیگه نمیتونم. باید دنده عوض کنم. با دو نمیشه بیشتر از 70 تا رفت! ولی این 206 لعنتی داره از من جلو میزنه. مادر ننه ای ها. هه هه . حقت بود . خوب وقتی میری پشت ژیان یهو وایسمیسته دیگه .خرت. آخ . دنده سه رو بی خیال باید بریم 4. باز اومده پشت من و داره چراغ میده. انقد بده که چراغات بسوزه. فعلا دور دور ماست. میگم حالی میده ها. بذ بزنم رو ترمز یه حالی ازش بگیرم. نه بابا تو این بی بنزینی. تو شتاب گیری بیشترین بنزین مصرف میشه. سارا. این پرژه های لعنتی آلودگی رو چیکار کنم. یکی نیست بگه... . بیا بالا. اینم ترمز. بوووووووووق. بز مام یه بوق یندری واسش بزنیم. بو بو بو بوق بو بو بو بوق... وایستا خوب. خوب این یک. الان کامل سوار میشه. قبل اینکه اون پاشو بذاره را میافتم. حالا. چه حالی میده. بنده خدا پیرم هست. دوید نشست. یعنی منم یه روز اینقد پیر میشم. خوبه باز پیر مرد میشم. اصلا دوست ندارم یه پیرزن چروکیده شم. تا 70 80 سالگیم مردا میتونن خوب بمونن. اینم سه. فعلا اون خط شلوغه. بچه پولدار سر خوش. اون پشت دود بخور. این کامیونه چرا داره میاد این لاین. عین دلبرکان غمگین. 100 سالگی... یه ذره شورشو در آورده بود دیگه. فهمیدم. بذ بش را بدم بیاد این لاین. البته بذ یه جوری .. حالا خوبه. چه دود کثیفیم داره. بذ بین من و اون 206ه باشه تا دهنشونو صاف کنه. نازی نازی امشب دلم... نفهمیدیم این آهنگو واس چی هی تو تولدا میظارن. ای لا مصب. این این جلو چیکار میکنه. کامیونه لعنتی. بش را داد بره تو اون لاین. بذ منم باید برم. پیاده میشی؟ نمیشه یه ذره جلوتر.  سگ توش . بیا... د بدو پیری. الان یه 200ی یه مچاله میندازه کف دستمون... خورد ندارم. این پیری جلوییه داشت انگار. ببینم تو کیفم ندارم.  فک کرده حتما میگم ندارم برو دیگه...ا خوب اگه خودت داری چرا همون اول نمیدی.  این سرخوشا رفتن. کامیون لعنتی. هوای لعنتی. ماشین لعنتی. پول لعنتی. پروژه ی لعنتی. سارا .. نه.!.کامیون لعنتی. زمان لعنتی. لعنتی لعنتی. مادرننه. هه هه.



[+] نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 توسط B |

پارچ آب

 

چند قدمی اون گلدون دراز میکشم و یه پارچ آب میذارم کنار سرم. چشمامو با این آرزو می بندم که از در بیاد تو و کل پارچ رو خالی کنه رو سرم. یه نگاه میندازم می بینم کتابای زیر سرم ٬ واس خودم نیست. تیز می پرم چند تا از جزوه ها و کتابای خودمو(درسی!) جایگزین می کنم و با خیال راحت ناراحت٬ چشای خسته مو می بندم . درو همیشه باز میذارم. میدونم دیر وقته و دیگه عمرا بیاد ولی دله دیگه ! نمی فهمه بازم میخواد خوش باشه. بذار باشه! چیکارش داری؟  یه ساعت دو ساعت... میشه 10 .

... دیگه نمی یاد. دیگه همه جا رو بستن و همه چی داره تموم می شه. باید رفت. فردا و پس فرداهایی یم هست. کاری یم که نداریم(بهترین از این!).پس می ریم. بازم فردا میایم و همین جا دراز به دراز می افتیم و منتظر.فقط  یه ذره تو مصرف برق صرفه جویی کنید.  اینجا آبش پمپ می شه. اگه برق نباشه پمپا کار نمیکنه و آب هم قط میشه و ممکنه اون روز بیاد و بی آب بمونه و بره...



[+] نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 توسط B |

پول!

 

  هفته ی پیش مجبور به پیاده شدن ۹۰ تومن پول تلفن شدم! عجب مکافاتیه این تکنولوژی! حالا ایناش یه طرف، این که یه دانشجوی ساده منبع درآمدش کجا بوده نصفه شبی، همون طرفا! من آخه چیکاره بیدم مگه؟

  ولی یه چیز جالب بود! دست سمت راستم، از سر آستین به پایین کاملا سوخته بود! عین همون کارگری وعملگی تابستونی. دو رنگ دو رنگ.

  .

   شاعر شعر معروف آتش به زبان گیر حبیب این همه غوغا، در نطقی غرا(!) فرمودند که : " دو ماه سرحال نیستی!" مام هیچی نفرمودیم. سکوت اختیار کردیم و در دل گفتیم: به حق با شماست. دقیقا دو ماه. از ۱۲ اردیبهشت ماه! و یه جمله ی قصار گفتیم و جماعتی خندیدند و پیچید!

......

۷ ماهی میشه که دیگه وقتی وای بچه ها قضیه ای رو تعریف میکنم، از جک و لطیفه های بیشمار موضوعی استفاده نمیکنم. پس:

دیدم داره میاد. بعد.. یهو دیدم که داره خیلی تند میاد. اومد بش را بدم بره ندادم. کوبیده شدم وسط ماشینش. ماشینش له شد. میدونست مقصره و گواهینامه هم نداشت. ۱۰۰ تومنی پیاده شد. و دویید رفت. و رفتم. هه.



[+] نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 توسط B |

کاش

کاش اینقدر زیبا نبودی که آینه از حسادت ترک بردارد

کاش اینقدر کوه مهربانیت بلند نبود که ابرها حسرت برف باریدنت را به گور ببرند

کاش عمق اقیانوس دلت اینهمه از شعاع کره ی زمین بیشتر نبود

کاش بلندای آسمان نظرت اینگونه بر عرش و تخت خدا سایه نیانداخته بود

کاش قدری از عسل آن لبهایت می کاستی تا زنبوران امیدی برای کار و زندگی داشته باشند

کاش کمی نوک آن کمان ابروانت را  کمتر سوهان می کشیدی که زخمهایی اینگونه عمیق برنمی داشتم

کاش کمی از نفوذ نگاه نافذهیپنوتیزم گرت که قلب چشمم و چشم قلبم را نشانه رفته می کاستی

کاش گیسوان رقصانت  اینگونه در زیر و بم زوزه ی باد نمی آشفتی

کاش عطر تنت را اینگونه ذره ذره از معطرترین بهاریان وام نمی گرفتی که اینسان بیهوش گردم

کاش آنقدر کوچک می شدی که در این دل گنده ی من جای بگیری

و کاش همه ی این کاش ها برآورده می شدند تا بتوانم تو را در شعری جای دهم

و این گونه تهی از واژه و خاموش نمی نشستم

=====================================================

تا یه جاهایی رو خوب میتونی تحمل کنی! ولی یهو تموم میشی. میری خونه هنو ساعت ۱۲ ام نشده(واس ما قلندرا سر شب محسوب میشه!)٬ و در حالیکه فیلم مورد علاقه تم داره پخش میشه و دیشبشم تا ۱۲.۵ خوابیدی٬ یهو پا میشی میبینی ساعت ۱۱ فرداست! و لپتاپ روشن خوابت برده! موبایلتم هویجوری تو شارژ خودشو ترکونده... نمیدونم. مگه ماها چیکار میکنیم که اینجوری انرژی مون تموم میشه؟ "حق" گلایه ام نداریم. چون آخرش خودمون گناهکار شناخته میشیم و هستیم!!!

 



[+] نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 توسط B |

ها؟

 

نه سهراب پور بهمون نمره داده و نه از ۱۵ ۱۶ هایی که بقیه دادن شاد شده بودیم.

یه غلطی کردیم یه لحظه شاد شدیما... . در عوض الان دهنمون آسفالته! خیالتون تخت و راحت. ما خوب نیستیم.!(خوب شد؟)

۵ تا پروژه که مجموعا ۲۵ نمره ی این ترم میشد.. پیش پاتون تموم شد. یه گنده شون هنو مونده، ولی..

.

ای کالوینهو هم عین خودمون اهل دل ها!! طنزای قشنگی میندازه تو کار. قضیه ی خربزه یابی شو حتما باید بخونید. نخوندینم عب نداره . فقط جاش درساتونو بخونید. شبام قبل خواب مسواک و سایر ملزومات فراموش نشه ها! ...(اشاره به هیچی مثلا انشا دوم دبستان و راهنمایی نداره یا قصه ی شب !)

.



[+] نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 توسط B |

شادی

وقتی خودت زور بزنی که خودتو شاد کنی٬ کلیم که شاد شی٬ آخرش خیلی شاد نمیشی و شاد نمیمونی.

ولی اگه یکی دیگه شادت کنه و یا یکی دیگه رو شاد کنی٬ تا دنیا دنیاست شاد می مونی و می مونه

و امروز یکی منو بد شاد کرده

خدا الهی شادش کنه

همیشه که نباید آدما همدیگرو ناراحت کنن. از توانایی های اولیه ی انسان شاد کردنه.

خصوصا تر وقتی اونی که ناراحتت میکرده یهو شادت کنه دیگه بـــــــــــــــــــــد جوری شاد میشی! نمی شی؟

.

ویکنت ایتالو کالوینهو منتظره برم دو نیم ش کنم. بعد اون بارونی که بردیم رو درخت نشوندیمیش، احتمالا از دو نیم کردن اینم لذت ببریم.



[+] نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387 توسط B |

پر

لپ تاپ هنگ

فرمت

و همه چی پر

!

حتی پروژه های در حال اتمامی که مهلت تحویلشون فردا بوده. و حتی ۱۰ صفحه ترجمه هایی که ... اه. چقد یک مترجم الان میتونه کمک کنه! کاش این کلاسای زبانو درست حسابی میرفتیم ...

اینا رو ولش

داستانای نیمه تمامو بچسب

وای!

فک کنم نفرینه گرفته!!!!!

مهم نیست

هیچی مهم نیست

 



[+] نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387 توسط B |

...

تا آخر همه ی خطوط راهی نبود

تا آخر خط قهر

تا آخرین خط آشتی

تا آخرین خط مهر و آخر خط غضب و نفرت

تا آخر خط دوستی که فاصله ای با اول آن نداشت

تا آخر خط من رفته ایم و تا آخر خط تو

نزدیک ترین بوده ایم و دورترین

در کنار من بودی و دست نیافتنی تر از قاف نشینان

محرم ترین بودم و نامحرم ترین

داغ بر دل داشتیم و میخندیدیم و در اوج شادی داد میزدیم و میگریستیم

در خطوط ترک خورده ی ته فنجان دنبالت نگشته بودم که با دیدنت تنم بلرزد

اما تسونامی ها از همان فنجان بر نعلبیکی نا توان قلب من بارید

آنقدر نزدیک بودیم که نتوانیم به درستی همدیگر را ببینم

آنقدر نزدیک که صورت به صورت شدیم و چشم هایمان چپ

از این همه نزدیکی شاخ در آوردیم به خاطر نزدیکی زیاد شاخ به شاخ شدیم

چه روزها که در پس کشمکش و گمگشتگی های روزمره خودم را در تو پیدا کردم!

نه تو وجدان داشتی و نه من

زیرا هم تو وجدان بودی و هم من

هیچ گاه با دیدنت قلبم نیاشفت و قلبت نیز

قلب من آنطرف بود و قلب تو این طرف

۲۴۰ در دقیقه! روی گنجشکها کم

دست و پا و همه وجودم رفت ولی قلبم اینجا مانده بود و همه را دیپورت کردند!

عطر من را تو استنشاق میکردی و هوای من آکنده از عطر تو بود

شکستن مرزهای زمان و مکان نیاز به ورد و جادو و ریاضت ندارد

نیاز به یک من دارد و تو!

جمله هایم هنوز دیروزیند و مملو از اد ها و ام ها و ایم ها

نداشت٬ داشت٬

آخرین خط روی دیوار یکسالی ست که چوب به دست منتظر دونده ی بعدیست

یک سالی میشود که یادم رفته است قد بکشم

یکسالی میشود که سیاره ای در کهکشانی نامعلوم شده ام که خورشیدش داغ است و خاموش و دودل

یک روز قیچی به دست به جان قطر کوچک و بزرگ بیضی مدار من می افتد و هی میچینید و میچیند

و یک روز از تصاعدهای هندسی اش اعدادی نردیک نقطه ی برخورد دو خط موازی برای اقطار من برمیگزیند و اقطار من میشوند در هم ادغام میشوند و میشودند(!) قطر!

آه! میشدند میگزید میافتاد میچیید.. آد .. اید.. اود... هو بین .. هد بین.. هز بین.. لا.. لم...ل...

باید زبان سکوت می آموختم

هنوز هم دیر نشده است

دنیا شروع نشده تمام شد

دیروز خطی زیر آخرین خط دیوار کشیدم!

 



[+] نوشته شده در شنبه 8 تیر1387 توسط B |

ختم کلوم!

 

میتونی فک کنی که این یه درددله . میتونی فک کنی که یه داستانه. میتونی کلا فک نکنی.. و خیلی کارای دیگه مثل کلا نخوندن! ولی قبل اینکه اینو بخونی بگم که من از یه داستان تا حالا خیلی لذت بردم:   "طاعون" آلبر کامو. چون استعاره از هر چیز نامناسب فراگیری میتونست باشه. جنگ(جهانی) ، فقر فرهنگی ، ظلم و جور، استثمار(فرانسه و الجزایر) و ... . داشتم فکر میکردم که این قضیه ی زیر تو خاطرم زنده شد و اون گرماش دوباره کل وجودم رو گرفت. یه جاهاییشو وقتی داشتم مینوشتم نزدیک بود که هوای دلم بهاری شه و آسمون چشام ابری(این یعنی اینو بعد از نوشتن متن دارم مینویسم، قاعدتا!) . ولی ... خفه میشویم:

تحمل

سخته؟ خوب معلومه که سخته! وقتی به کسی میگن تحمل باید کنی و قبول میکنه که تحمل کنه و میپذیره که قضیه ای ارزش تحملش رو داره و حتی میپذیره که با تحمل کردنش آدما ارزش پیدا میکنن، خوب دور از انتظار نیست که واسش مشکلاتی پیش بیاد و مجبور شه یه سری سختی متحمل شه! و اصلا حتی اگه این تحملا نباشه که کار بی ارزش میشه و حسن کچل و ابن سینا فرقی باهم نمیکنن! آدم باید تحمل کنه تا ساخته بشه و بسازه(شاید سه تا ایهام داشته باشه که البته هیچ کدومش ایهام تناسب نیست!). بهترین راه تحمل کردن هم توکل کردنه! چقد جالب و هم وزنن با هم حتی!! تحمل توکل تفعل تغیر... D: ولی هر کاری یه اجری داره و یه مزدی!.

کارگری

یه تابستون یادمه رفتم کارگری! بله ! کارگری ساختمون. آحر انداختم بالا! آخراش رکورد میزدم! ۵ طبقه رو راحت مینداختم. یه ذره کمرم رو خم میکردم و میشستم رو پاهام و همزمان هم بلند میشدم و هم آجر گری رو پرت میکردم. کلیم به هندبالم کمک کرد. بعد اون تابستون، قدرت ضربه هام دو سه برابر شد و محکوم شدیم به بدنسازی فشرده! مام هی خندیدیم و خندیدیم! چی داشتم میگفتم؟ ! ...آها!! خلاصه! . خدا رو شکر مشکل مالی نداشتیم و یادمه که حتی تو اون دوره خیلی ولخرج بودم. ولی تو چله ی تابستون یه کلاه حصیری و یه دستکش عملگی میپوشیدم(مجبور شدم! آخه دستای ما که کار کرده نیست، حساسه. همون روزای اول سرخ شد و کلی تاول زد!) ۶ و ۵ صبح میزدیم به چاک ساختمون! و تا خود ۴ تو وان عرق حموم میکردیم. وای که چه دورانی بود.

فرار

همیشه دلم میخواست فرار کنم و برم بشینم فوتبال ۹۹ بازی کنم. هی به خودم میگفتم آخه چرا؟ آخه چرا من که میتونم و مشکلی یم ندارم و کسی هم مشکلی نداره باید بیام اینجا و تو این گرما جون بکنم؟ من ۱۰ سر عائله ندارم که دهنشون عین این دهن بچه گنجشکا باز باشه و شکمشون گشنه! آخه چرا من نباید مثل بقیه برم تو کوچه و فوتبال بازی کنم؟(کاری که هر تابستون انجام میدادم). چرا من که نمیخوام،"باید" انجامش بدم؟ زوریم در کار نبودا! پیشنهاد حاج آقا بود و با استقبال گسترده ی خودم روبرو شد(زوری!). اوایل که میخواستم برم واسم سخت بود. ولی بعد از مدت کوتاهی به این نتیجه رسیدم که هر چند اولش خوب شروع نشده ولی