تبليغاتX
دهلاف
جوجه داستان زشت 1
همه ی داستانای زشمتمو میذارم تو وبلاگ.

اینم یحتمل یکی از همونا خواهد شد :

.

در چهارمین بهار زندگی،برای اولین بار عاشق شدم.عملیات بیرون کشیدن توپ گرد و پلاستیکی , مرا زیر پل کشیده بود و هم آنجا لنگه کفش کوچک دخترانه ای نیز شکار کردم که گل سفیدی روی نوک آن خودنمایی می کرد. تمیز بود.  به نظر می رسید به تازگی آنجا افتاده است. کمی براندازش کردم و پس از بررسی کامل همه ی جوانب کفش و مطمئن شدن از دولنگه کفش داشتن همه ی موجودات اطراف،کاربرد بهتری جز اینکه کفش را به عنوان تیر دروازه در فاصله ی یک متری جدول کنار خیابان گذاشته و مشغول بازی شوم، نیافتم.بیخیال و سرخوش مشغول گلزنی های پی در پی بودم که اینبار شوت سرکش من راهی سرپایینی انتهای خیابان شد و مرا به دنبال خود به محوطه ی چمن کاری اطراف میدان بزرگ انتهای خیابان کشید. توپ ناقلایی که قل خورد و قل خورد و قل و با پرش از جدول جدا کننده ی خیابان از چمن ها بدون توجه به علامت سبزی که دایره ی قرمزی داشت، به محوطه ی ورود ممنوع چمن داخل شده و باز هم قل قل خوران رفت و رفت و رفت. یک لنگه کفش را که مطمئنا می توانید حدث بزنید لنگه ی دیگر آن کنار کدام جدول است رد کرد و دو پای باز که به شکل هفت روی چمن ها ولو شده بودند را نیز و به انتهای مسیر بن بست خود رسیده، زیر دامن سفید چین چین کوچک، مقابل متجاوز پیشکسوت قبلی به داخل محوطه ی چمن،آرام گرفت. البته نگاه من آرام نگرفت و تا تخم چشمان سیاه سیاه دخترک ادامه داد و آنقدر در این انتهای بن بست ماند و ...

+ لينک ثابت | موضوع: داستان |
ارسال شده توسط در 88/04/20و ساعت